ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا وثمین و نمایشگاه کتاب

1390/10/13 2:18
نویسنده : مامانی
1,724 بازدید
اشتراک گذاری

دخترای خوشگل من،بالاخره دیروز موفق شدیم بریم نمایشگاه کتاب.آخرین روز برگزاری اون بود و هر طوری که بود،بابا رضا خودش رو رسوند و رفتیم.ثنا طلا خوب خرید کرد و برای ثمین هم یک عدد کتاب خریدیم.البته ثنا اجازه دادن که کتابهائی رو که دیگه مناسب سنش نیست رو به ثمین هدیه کنه.ثنا خانومم از تمام کتابهاش تا حالا به خوبی مواظبت کرده.برای همین دیگه لزومی ندیدیم که بازم کتاب برای ثمین بخریم.منم بدلیل علاقه ی زیاد به یادگیری فتوشاپ یه کتاب آموزشی همراه سی دی اون خریدم که البته امیدوارم فرصت کافی رو برای این کار داشته باشم.بابا هم برام یک عدد تقویم 91 خریدن.چون امسال اولین سالی بود که بدون تقویم کیفی سپری کردم،امسال جلو جلو برام خریدن.دست بابا رضا درد نکنه.

ثمین در حال مطالعه ی کتابش

عکس کتابها رو در ادامه میزارم.حتما ببینین

اینم دو تا دی وی دی آموزش زبان نی نی انیشتن

اینم اولین کتاب ثمین گلی

البته یکعدد کتاب هم برای تولد علیرضا پسر عموامیر خریدیم.15 دیماه تولدشه.هفته ی دیگه که قراره بریم شیراز براش میبریم.برای همین بعدا عکسش رومیزارم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

مامان ریحانا
13 دی 90 2:31
سلامممممم
بهمیشه به نمایشگاه
میبینم که هوا اونجا سرده
به به می بینم که باز عازمید بابا بیخیال من کم کم داره حسودیم میشه



جات سبزه عزیزم.از تو چه پنهون ثنا نوبت دکتر داره خواهر جون.واسه همین میخایم بریم.
راست میگی هااااااااااا.خودمون هم به اینور و اونور رفتن عادت کردیماااااااا
مامان اميرحسين
13 دی 90 7:25
ثمين از حالا كتاب خونه چه خوشحاله كتاب داره مطالعه ميكنه
مامان سارا
13 دی 90 8:26
سلام عزيزم . قربونت آره سالگرد ازدواجمون بود . خيلي ممنون عزيزم . قربونت برم شما هم ثنا و ثمين جونو ببوووووووووووس آره خانم جان شما هم تشريف بيارين در خدمتتون باشيم
مريم مامان آريا
13 دی 90 8:29
سلام مامان ثنا و ثمين عزيز من از طريق وبلاگ مامان طهورا با شما آشنا شدم اينجا كه من زندگي مي كنم هم نمايشگاه كتاب بود و ديشب هم كه شب آخر بود نتونستيم بريم ديدم شما رفتيد نمايشگاه كتاب مي تونم بپرسم شما ساكن كجائيد ؟ من بوشهر هستم خيلي دوست دارم با هم ارتباط وبلاگي داشته باشيم و از تجربه هاي همديگه استفاده كنيم بيصبرانه منتظر پاسخ شما هستم. من شما رو با افتخار لينك مي كنم. بوشهري نباشيد هم فرقي نميكنه
مامان سارا
13 دی 90 8:29
خواهرم شوهرم رفته بود نمايشگاه ميگفت اصلا كتابهاش مثل پارسال خوب نبوده . من كه نرفتم
واااااااااااي عزيزم سارا عاشق كتاب ني ني تو بهتريني بود خيلي كتاب قشنگيه اولين كتابيه كه خيلي راحت تونست ياد بگيره و آخر هر شعر رو خودش ميگفت خيلي دوستش داشت ولي حيف كه زياد پيش سارا دوام نياورد حتما براش هر روز بخون


ثمین عاشق شعره مثل ثنا.دیشب دیگه خسته شده بود و نمی ایستاد.همونجا براش کتاب شعر خوندم عجیب آروم شد!


ببخشید هر چی میام سر میزنم بلاگفا بهم کد نمیده.میییییییییییشه
مامان ماهان عشـــــــــ❤ــق
13 دی 90 16:19
چه کتابای خوبی.مبارکه.


ممنونم خاله جون
مامان حنا
13 دی 90 18:11
سلام خانومی مبارک باشه ثمین جون مبارک باشه ثنا جون کتابهایی که براشون خریدید خیلی خوبن هر چقدر برای بچه کتاب بخرید و آشناشون کنید با کتاب کار بیسار خوبی کردید مطالعه خیلی خوبه آفرین به شما
mamani helena
14 دی 90 0:27
salam khale joon ba ma ghahrid pishe ma nemiyayd


نه خانومی.بعضی وقتها این اینترنت بازی درمیاره والا من به همه سر میزنم.الان هم درم میام پیشت
mamani helena
14 دی 90 0:28
salam khale joon ba ma ghahrid pishe ma nemiyayd?
مامان علیا
14 دی 90 10:23
سلام عزیزم
مبارک باشه خانمی


سلام.ممنونم
مامان شایان و داداشی
14 دی 90 13:39
خیلی خوبه به کتاب علاقه دارند . ببوسید عروسکای خوشگلمون رو
فهیمه مامان پرهام
14 دی 90 14:20
شوخی کردم عزیزم، والا خیلی طولانیه ... شاید تو پست بعد نوشتم، همش مریضی و فعالیت های جدید و درموندگی بخاطر غربت و دوری مامانم که نمی دونم پرهامو چیکار کنم تا بتونم یه ساعت برم بیرون و برگردم و بچه رو توی بی حالی مطلق با خودم نبرم
همین.
مبارک کتاباتون اینم برا دخملاتون


آخ گفتی.دست رو دلم نزار و نگو از غریبی
خدا به همه ی غریبا صبر بده

مجبورم شکایت بلاگفا رو اینجا بیارم.کد نمیده کامنت براتون بزارم.تو رو خدا دوستای بلاگفائی از ما به دل نگیرن
حالا مامان پرهام یه خصوصی بزار و بگو کجا زندگی موکونیند؟
مامان ریحانا
14 دی 90 16:18
سلام.ديشب خواب ديدم من وشما تو يه جمعي نشستيم
يه آقاي سبز پوشي اومد رو سر همه دست کشيد غير از شما
بهش گفتم چرا رو سر اين دست نکشيدي گفت:
اين رو زخمم نمک پاشيده گفتم:آقا شما کي هستيد ؟
اشک تو چشاش جمع شد و گفت : من خيارم


نمیریییییییییی!واقعا باورم شد و دو دستی ردم تو سر خودم
مامان ریحانا
15 دی 90 1:55
ههههههههههههه
خوب رفتی سر کار


آره حسابی...........یکی طلب من